X
تبلیغات
Unspoken Words

افاضات مادرشوهر!

دیروز بالاخره اصغر خان به مادرجانشون قضیه بارداری و بچه و این حرفا روگفت. شب که اومد خونه بهش گفتم به مادرت میگفتی دختره که خیلی خوشحال نشه! (مادرش از کشته مرده های شدید پسره) و اصغر هم گفت اتفاقا پرسیده و بسی هم خوشحال شده که دختره!!!

ساعتی بعد مادرشوهر جان تلفن نمودن و تبریک گفتن!! در حین تبریکات گفت که اره چون شما زیاد کسی خونتون نمیاد بنابراین هیچکس نفهمیده حامله ای! حالا جالبیش اینجاست که از دی ماه به بعد من خیلی بیشتر از حد معمول ننه جان اصغر رو دیده بودم و اتفاقا هربار اون اومده بود خونه ما و تو این مدت بجز عید ما خونشون نرفته بودیم. بعد هم اضاف نمودن که تو که حالت خیلی بد نیست و  فلانی (جارو) خیلیییییییییییییییییییییی حالش خراب بوده! (پارسال زایمان کرده این جارو) من هم گفتم اتفاقا حالم هم خیلیییی بد بوده و واقعا هم همینطور بود. حالا من موندم این که اصلا پیش من نبوده که ببینه حال من خوب بوده یا نه چه ربطی داشت یه همچین چیزی بگه در ثانی اصلا حال من خوب یا بد حال اون چه فرقی میکنه؟! جالبتر اینکه ما همه قضیه بارداری جارو رو تو همین حدود یعنی ۶ یا ۷ ماهگیش فهمیدیم اونم توی یه مهمونی! و تو این فاصله جارو کلا شهر دیگه ای بود که مادرشوهر اصلا نمیدیدش حالا چطوری تشخیص داده حال من خوب و حال اون خراب بوده از عجایب روزگاره!

فکر میکنم از اینکه سونوگرافیش عمل نکرده بود و نتونسته بود زودتر از اینا تشخیص بده بنده باردارم ناراحت بود و میخواست توجیه کنه!!! بعد هم کلیییییییییییییییییی در مورد خوبی و به دردبخوری دختر سخنرانی کرد و اندر شماتت پسر! که این حرفا کاملا مشخص بود توصیه های اصغر بوده.

موندم چطوری تونست توی یه زنگ کوچولو برای مثلا تبریک کلی حرف ناگفته اش رو بگنجونه و اخرش هم اسمش اینه که اون زنی ساده و مهربونه و من عروسی بدجنس و قدرنشناس!

!! نوشته شده توسط aparnik | 12:46 | شنبه بیست و سوم فروردین 1393 •

بهار..

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه های شسته ، باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار ...

امیدوارم سال نو برای همه یه سال خیلییی خیلییی خوب باشه

!! نوشته شده توسط aparnik | 17:43 | سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392 •

بدون عنوان

همیشه از روزهای آخر سال و شروع سال نو وحشت داشته ام...! نمیدونم چرا ولی خوب حس خوبی ندارم..

بگذریم. یکی از همکارام که مثلا باهام صمیمی هم بوده و کلی ادعای دوستی از اون هفته بطور کاملا ناگهانی دچار جن زدگی شده و بجز سلام و خداحافظ کلامی بین ما رد وبدل نمیشه. اون هفته درک و تحملش برام خیلی سخت بود حتی بخاطرش گریه کردم! ولی الان دیگه برام مهم نیست چون لابد اون اینطوری راحتتره و دلیلش هم هرچی که باشه فکر نمیکنم ارزشمند باشه. چون وقتی یه دوستیه چند ساله رو براحتی میتونه زیرپا بگذاره (جدای از لطفهایی که هم اون توحق من کرده وهم من) لابد از اول هم دوستی در کار نبوده..

!! نوشته شده توسط aparnik | 10:24 | شنبه هفدهم اسفند 1392 •

نی نی !

الان از سونو اومدم و نی نی.............................دختره!

هرگونه پیشنهاد اسم پذیرفته می شود

!! نوشته شده توسط aparnik | 12:54 | چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392 •

..

دلی جون کجایی؟؟ چرا وبلاگت نیست؟
!! نوشته شده توسط aparnik | 9:50 | سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392 •

؟!

بهمن ماه میرم برای سونو و احتمالا جنسیت قطعی رو هم همون موقع میگن. باوجود اینکه همین هفته رو معمولا برای سونوی تعیین جنسیت مناسب میدونن ولی حوصله ندارم ومیذارمش اون موقع!

یلدا که از سالیان دور(!) برادر میخواست و اصلا تمایلی به داشتن خواهر نداشت! دوست دارم حدس و نظر شما رو هم بدونم. دختر یا پسر؟! مسئله این است!

پ.ن : خوب نیستم.. هیچ رقمه..

!! نوشته شده توسط aparnik | 9:20 | سه شنبه یکم بهمن 1392 •

فرشته اومدی از دور

ببین از شوق تابیدم...

تولد یلدای عزیزتر از جونم مبارک

!! نوشته شده توسط aparnik | 21:1 | پنجشنبه بیست و ششم دی 1392 •

.......


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط aparnik | 11:5 | سه شنبه بیست و چهارم دی 1392 •

خبر!

زندگی ما کماکان در جریانه. فقط این وسط یه اتفاق افتاده.

حدس میزنید ؟!

!! نوشته شده توسط aparnik | 18:10 | پنجشنبه نوزدهم دی 1392 •

عمر کوتاه خوشبختی...

پ.ن : کولی عزیزم نمیدونم اینجا رو میخونی یا نه ولی من چند وقته نمیتونم برات کامنت بذارم
!! نوشته شده توسط aparnik | 8:10 | دوشنبه چهارم آذر 1392 •

RSS