سلام!

اووه اووه چه خاکی گرفته اینجا رو! تحریم بلاگفا بالاخره تموم شد و تونستیم روی ماه صفحه مدیریت رو ببینیم! 

چقدر اتفاقا این مدت افتاد و نشد که بنویسم. اونقد که دیگه فراموششوم کردم! آخریش این بود که یلدا ابله مرغون گرفت و دوهفته بعدش روشا وحشتناااااااااااااااااااااااااااک گرفت. باوجوداینکه همه میگفتن بچه کوچیک سبک میگیره. چندروز بعدش هم خودم گرفتم و خلاصه هممون به فیض رسیدیم. حالا موندم جای این جوشهای گرامی خودشون به مرور میرن یا باید کار خاصی کرد؟! 

(فکرنکنم کسی دیگه منو  اینجارو یادش باشه! که البته طبیعیه)!

!! نوشته شده توسط aparnik | 14:59 | یکشنبه هفتم تیر ۱۳۹۴ •

...

دلم به اندازه ی تنهاییم گرفته است...

!! نوشته شده توسط aparnik | 16:59 | شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ •

...

دلم به اندازه ی تنهاییم گرفته است...

!! نوشته شده توسط aparnik | 16:59 | شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ •

دیروز تولد یلدا بود! عزیزترینم تولدت مبارک. ممنون مه با اومدنت اجازه دادی حس قشنگ مادری رو تجربه کنم 

 

پ.ن: دلی عزیز کاش دوباره مینوشتی. جات حسابی خالیه

!! نوشته شده توسط aparnik | 14:28 | شنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۳ •

افاضات!

چند روز پیش مادر شوهر زنگ زده و بعد از سلام . احوال پرسی معمول میگه خوب مرخصیت تموم نشده؟! من : نه هنوز. مادر شوهر: پس روشا رو چیکار میکنی؟ و بدون مکث برای جواب من ادامه میده: خوب باید یکی بیاد یکی دو ساعت!!!!!!!!!!!!!!! پیشش بمونه! (نمیدونم از کی تا حالا شغلها دوساعته شدن؟!) یا بیارنش محل کارت !! 

انگار که یلدا رو یادش رفته بود که چندسال تمام مامانم تمام وقت مراقبش بود و حتی یک ساعت هم شخص دیگه ای کمکم نبود. بعد انگار حافظش به کمکش اومد اما به سبکی خاص! باز بدون کلانی از طرف من حرفش رو ادامه داد که البته خدا نگه داره مادرت رو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! میاد و ازش مراقبت میکنه!!!!!!!!!!!! خدا رحمت کنه پدرت رو!!!!  

دقیقا همینطوری. و من هم خندم گرفته بود و هم عصبانی بودم از اینکه اولا بتوچه! انگار تو تمام مشکلات زندگی من کمک حال و راهکار دهنده بودی که حالا نگرانی و مسیر تعیین میکنی! دوما باوجود اینکه اون از مامان من به مراااااااااااااااااتب بیکارتر و البته سرحالتر هست حتی به خودش زحمت یه تعارف الکی نمیده که مثلا اگه نیاز بود منم هستم. (هرچند که من هرگز ازش کمک نخواستم ونخواهم خواست چون میدونم دیگه تا قیام قیامت باید تاوان پس بدم)! 

و در اخراضافه فرمودن که نمیشه که سرکارت هم نری اخراجت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! میکنن! حالا از کجا به این نتیجه رسیده خدا میدونه!

!! نوشته شده توسط aparnik | 11:26 | یکشنبه دوم آذر ۱۳۹۳ •

بدون عنوان

روزهام میگذرن و با وجود روشا مجال ناراحتیها کمتر شده ولی شاید بشه گفت چیزی عوض نشده. دلتنگیها و دلگیریهایی که فکر میکردم یا کم خواهند شد یا ازبین خواهند رفت سرجاشون هستن و بارها پیش اومده که اومدم اینجا ازشون نوشتم ولی بعد پست نشده پاکشون کردم.. دلم گرفته..
!! نوشته شده توسط aparnik | 16:36 | یکشنبه ششم مهر ۱۳۹۳ •

همینطوری

این روزا بیشتر درگیر فینگیل خانم هستم و غرقم در بوی خوشش و همه جای کوچیکش! حتی وقتی خوابه هم حیفم میاد کنارش نباشم و نگاهش نکنم و غرق اشک نشم از این موجود ظریف معصوم. (عین بچه ندیده ها!) هربار که میبینمش خداروشکر میکنم بابت بودنش و هربار به خودم میگم باید ممنون پدرش باشم که اگه اصرار اون نبود برای نگه داشتن بچه الان من از این همه لذت محروم بودم!
!! نوشته شده توسط aparnik | 20:13 | سه شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۳ •

تولد!

سلام!

مرسی از پیامهای تبریکتون واقعاینجا چقدر ادم رو دلگرم میکنه بخاطر وجود و حضور شما دوستای خوبم

روز ۱۴ تیر نی نی ما هم اومد و کلی حواسمون رو از خیلی چیزا پرت کرد! حالا نمیدونم وجود منه که به اون ارامش میده یا منم که دارم از این فرشته کوچولو آرامش میگیرم...

خیلی چیزا در مورد بچه داری یادم رفته و بخاطر اینکه از زمان تولد یلدا یه ۷سالی میگذره انگار بازم بچه اوله برام!

راستی اسمش روشا شد! ( روشا (فارسی): نور . روشنی)

!! نوشته شده توسط aparnik | 18:12 | سه شنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۳ •

...

به احتمال زیاد 12 تاریخ سزارین میشه. لطفا دعامون کنید...خیلی......
!! نوشته شده توسط aparnik | 10:32 | دوشنبه نهم تیر ۱۳۹۳ •

...

سلام.. بچه ها ممنونم از پیامهای تسلیتتون و ببخشید که نشد تک تک جواب بدم...هنوز تو شوکم و بدترین روزای عمرمو میگذرونم.. وضع من و بچه که خیلی خوب نبود بااین اتفاقا بدتر هم شده..برامون دعا کنید..ممنون
!! نوشته شده توسط aparnik | 20:26 | جمعه سی ام خرداد ۱۳۹۳ •

RSS