بدون عنوان

روزهام میگذرن و با وجود روشا مجال ناراحتیها کمتر شده ولی شاید بشه گفت چیزی عوض نشده. دلتنگیها و دلگیریهایی که فکر میکردم یا کم خواهند شد یا ازبین خواهند رفت سرجاشون هستن و بارها پیش اومده که اومدم اینجا ازشون نوشتم ولی بعد پست نشده پاکشون کردم.. دلم گرفته..
!! نوشته شده توسط aparnik | 16:36 | یکشنبه ششم مهر 1393 •

همینطوری

این روزا بیشتر درگیر فینگیل خانم هستم و غرقم در بوی خوشش و همه جای کوچیکش! حتی وقتی خوابه هم حیفم میاد کنارش نباشم و نگاهش نکنم و غرق اشک نشم از این موجود ظریف معصوم. (عین بچه ندیده ها!) هربار که میبینمش خداروشکر میکنم بابت بودنش و هربار به خودم میگم باید ممنون پدرش باشم که اگه اصرار اون نبود برای نگه داشتن بچه الان من از این همه لذت محروم بودم!
!! نوشته شده توسط aparnik | 20:13 | سه شنبه یازدهم شهریور 1393 •

تولد!

سلام!

مرسی از پیامهای تبریکتون واقعاینجا چقدر ادم رو دلگرم میکنه بخاطر وجود و حضور شما دوستای خوبم

روز ۱۴ تیر نی نی ما هم اومد و کلی حواسمون رو از خیلی چیزا پرت کرد! حالا نمیدونم وجود منه که به اون ارامش میده یا منم که دارم از این فرشته کوچولو آرامش میگیرم...

خیلی چیزا در مورد بچه داری یادم رفته و بخاطر اینکه از زمان تولد یلدا یه ۷سالی میگذره انگار بازم بچه اوله برام!

راستی اسمش روشا شد! ( روشا (فارسی): نور . روشنی)

!! نوشته شده توسط aparnik | 18:12 | سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 •

...

به احتمال زیاد 12 تاریخ سزارین میشه. لطفا دعامون کنید...خیلی......
!! نوشته شده توسط aparnik | 10:32 | دوشنبه نهم تیر 1393 •

...

سلام.. بچه ها ممنونم از پیامهای تسلیتتون و ببخشید که نشد تک تک جواب بدم...هنوز تو شوکم و بدترین روزای عمرمو میگذرونم.. وضع من و بچه که خیلی خوب نبود بااین اتفاقا بدتر هم شده..برامون دعا کنید..ممنون
!! نوشته شده توسط aparnik | 20:26 | جمعه سی ام خرداد 1393 •

پدرم..............رفت...

!! نوشته شده توسط aparnik | 22:24 | جمعه شانزدهم خرداد 1393 •

بیبی!!

چندروز پیش طبق روال این مدت دکتر و سونو و... بودم و کاشف به عمل اومد جنین یه مقدار وزنش کمه. البته در محدوده وزن طبیعی قرار میگیره ولی خوب کمه دیگه! میدونید برای افزایش وزنش چیکار باید کرد؟ یا بهتر بگم چی باید خورد؟ من الان تو هفته 33 هستم اصلا میشه کاری کرد که وزنش بره بالا؟!
!! نوشته شده توسط aparnik | 15:17 | سه شنبه سی ام اردیبهشت 1393 •

بیبی!!

چندروز پیش طبق روال این مدت دکتر و سونو و... بودم و کاشف به عمل اومد جنین یه مقدار وزنش کمه. البته در محدوده وزن طبیعی قرار میگیره ولی خوب کمه دیگه! میدونید برای افزایش وزنش چیکار باید کرد؟ یا بهتر بگم چی باید خورد؟ من الان تو هفته 33 هستم اصلا میشه کاری کرد که وزنش بره بالا؟!
!! نوشته شده توسط aparnik | 15:17 | سه شنبه سی ام اردیبهشت 1393 •

بدون عنوان!!

امروز مادر شوهر زنگ زد و بعد از حرفای معمولی گفت انشالا سال دیگه هم یه پسر بیاری!!!!!!!!!!!!! جالبه که توصیه های اصغر فقط برای همون شب تونسته مادرش رو ساکت نگهداره و بالاخره آرزوی قلبیش رو به زبون اورد!! من نمیدونم اصولا پسر یا دختر داشتن من چه فرقی به حال اون میکنه؟!؟!؟
!! نوشته شده توسط aparnik | 18:57 | شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393 •

افاضات مادرشوهر!

دیروز بالاخره اصغر خان به مادرجانشون قضیه بارداری و بچه و این حرفا روگفت. شب که اومد خونه بهش گفتم به مادرت میگفتی دختره که خیلی خوشحال نشه! (مادرش از کشته مرده های شدید پسره) و اصغر هم گفت اتفاقا پرسیده و بسی هم خوشحال شده که دختره!!!

ساعتی بعد مادرشوهر جان تلفن نمودن و تبریک گفتن!! در حین تبریکات گفت که اره چون شما زیاد کسی خونتون نمیاد بنابراین هیچکس نفهمیده حامله ای! حالا جالبیش اینجاست که از دی ماه به بعد من خیلی بیشتر از حد معمول ننه جان اصغر رو دیده بودم و اتفاقا هربار اون اومده بود خونه ما و تو این مدت بجز عید ما خونشون نرفته بودیم. بعد هم اضاف نمودن که تو که حالت خیلی بد نیست و  فلانی (جارو) خیلیییییییییییییییییییییی حالش خراب بوده! (پارسال زایمان کرده این جارو) من هم گفتم اتفاقا حالم هم خیلیییی بد بوده و واقعا هم همینطور بود. حالا من موندم این که اصلا پیش من نبوده که ببینه حال من خوب بوده یا نه چه ربطی داشت یه همچین چیزی بگه در ثانی اصلا حال من خوب یا بد حال اون چه فرقی میکنه؟! جالبتر اینکه ما همه قضیه بارداری جارو رو تو همین حدود یعنی ۶ یا ۷ ماهگیش فهمیدیم اونم توی یه مهمونی! و تو این فاصله جارو کلا شهر دیگه ای بود که مادرشوهر اصلا نمیدیدش حالا چطوری تشخیص داده حال من خوب و حال اون خراب بوده از عجایب روزگاره!

فکر میکنم از اینکه سونوگرافیش عمل نکرده بود و نتونسته بود زودتر از اینا تشخیص بده بنده باردارم ناراحت بود و میخواست توجیه کنه!!! بعد هم کلیییییییییییییییییی در مورد خوبی و به دردبخوری دختر سخنرانی کرد و اندر شماتت پسر! که این حرفا کاملا مشخص بود توصیه های اصغر بوده.

موندم چطوری تونست توی یه زنگ کوچولو برای مثلا تبریک کلی حرف ناگفته اش رو بگنجونه و اخرش هم اسمش اینه که اون زنی ساده و مهربونه و من عروسی بدجنس و قدرنشناس!

!! نوشته شده توسط aparnik | 12:46 | شنبه بیست و سوم فروردین 1393 •

RSS