تولد!

سلام!

مرسی از پیامهای تبریکتون واقعاینجا چقدر ادم رو دلگرم میکنه بخاطر وجود و حضور شما دوستای خوبم

روز ۱۴ تیر نی نی ما هم اومد و کلی حواسمون رو از خیلی چیزا پرت کرد! حالا نمیدونم وجود منه که به اون ارامش میده یا منم که دارم از این فرشته کوچولو آرامش میگیرم...

خیلی چیزا در مورد بچه داری یادم رفته و بخاطر اینکه از زمان تولد یلدا یه ۷سالی میگذره انگار بازم بچه اوله برام!

راستی اسمش روشا شد! ( روشا (فارسی): نور . روشنی)

!! نوشته شده توسط aparnik | 18:12 | سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 •

...

به احتمال زیاد 12 تاریخ سزارین میشه. لطفا دعامون کنید...خیلی......
!! نوشته شده توسط aparnik | 10:32 | دوشنبه نهم تیر 1393 •

...

سلام.. بچه ها ممنونم از پیامهای تسلیتتون و ببخشید که نشد تک تک جواب بدم...هنوز تو شوکم و بدترین روزای عمرمو میگذرونم.. وضع من و بچه که خیلی خوب نبود بااین اتفاقا بدتر هم شده..برامون دعا کنید..ممنون
!! نوشته شده توسط aparnik | 20:26 | جمعه سی ام خرداد 1393 •

پدرم..............رفت...

!! نوشته شده توسط aparnik | 22:24 | جمعه شانزدهم خرداد 1393 •

بیبی!!

چندروز پیش طبق روال این مدت دکتر و سونو و... بودم و کاشف به عمل اومد جنین یه مقدار وزنش کمه. البته در محدوده وزن طبیعی قرار میگیره ولی خوب کمه دیگه! میدونید برای افزایش وزنش چیکار باید کرد؟ یا بهتر بگم چی باید خورد؟ من الان تو هفته 33 هستم اصلا میشه کاری کرد که وزنش بره بالا؟!
!! نوشته شده توسط aparnik | 15:17 | سه شنبه سی ام اردیبهشت 1393 •

بیبی!!

چندروز پیش طبق روال این مدت دکتر و سونو و... بودم و کاشف به عمل اومد جنین یه مقدار وزنش کمه. البته در محدوده وزن طبیعی قرار میگیره ولی خوب کمه دیگه! میدونید برای افزایش وزنش چیکار باید کرد؟ یا بهتر بگم چی باید خورد؟ من الان تو هفته 33 هستم اصلا میشه کاری کرد که وزنش بره بالا؟!
!! نوشته شده توسط aparnik | 15:17 | سه شنبه سی ام اردیبهشت 1393 •

بدون عنوان!!

امروز مادر شوهر زنگ زد و بعد از حرفای معمولی گفت انشالا سال دیگه هم یه پسر بیاری!!!!!!!!!!!!! جالبه که توصیه های اصغر فقط برای همون شب تونسته مادرش رو ساکت نگهداره و بالاخره آرزوی قلبیش رو به زبون اورد!! من نمیدونم اصولا پسر یا دختر داشتن من چه فرقی به حال اون میکنه؟!؟!؟
!! نوشته شده توسط aparnik | 18:57 | شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393 •

افاضات مادرشوهر!

دیروز بالاخره اصغر خان به مادرجانشون قضیه بارداری و بچه و این حرفا روگفت. شب که اومد خونه بهش گفتم به مادرت میگفتی دختره که خیلی خوشحال نشه! (مادرش از کشته مرده های شدید پسره) و اصغر هم گفت اتفاقا پرسیده و بسی هم خوشحال شده که دختره!!!

ساعتی بعد مادرشوهر جان تلفن نمودن و تبریک گفتن!! در حین تبریکات گفت که اره چون شما زیاد کسی خونتون نمیاد بنابراین هیچکس نفهمیده حامله ای! حالا جالبیش اینجاست که از دی ماه به بعد من خیلی بیشتر از حد معمول ننه جان اصغر رو دیده بودم و اتفاقا هربار اون اومده بود خونه ما و تو این مدت بجز عید ما خونشون نرفته بودیم. بعد هم اضاف نمودن که تو که حالت خیلی بد نیست و  فلانی (جارو) خیلیییییییییییییییییییییی حالش خراب بوده! (پارسال زایمان کرده این جارو) من هم گفتم اتفاقا حالم هم خیلیییی بد بوده و واقعا هم همینطور بود. حالا من موندم این که اصلا پیش من نبوده که ببینه حال من خوب بوده یا نه چه ربطی داشت یه همچین چیزی بگه در ثانی اصلا حال من خوب یا بد حال اون چه فرقی میکنه؟! جالبتر اینکه ما همه قضیه بارداری جارو رو تو همین حدود یعنی ۶ یا ۷ ماهگیش فهمیدیم اونم توی یه مهمونی! و تو این فاصله جارو کلا شهر دیگه ای بود که مادرشوهر اصلا نمیدیدش حالا چطوری تشخیص داده حال من خوب و حال اون خراب بوده از عجایب روزگاره!

فکر میکنم از اینکه سونوگرافیش عمل نکرده بود و نتونسته بود زودتر از اینا تشخیص بده بنده باردارم ناراحت بود و میخواست توجیه کنه!!! بعد هم کلیییییییییییییییییی در مورد خوبی و به دردبخوری دختر سخنرانی کرد و اندر شماتت پسر! که این حرفا کاملا مشخص بود توصیه های اصغر بوده.

موندم چطوری تونست توی یه زنگ کوچولو برای مثلا تبریک کلی حرف ناگفته اش رو بگنجونه و اخرش هم اسمش اینه که اون زنی ساده و مهربونه و من عروسی بدجنس و قدرنشناس!

!! نوشته شده توسط aparnik | 12:46 | شنبه بیست و سوم فروردین 1393 •

بهار..

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه های شسته ، باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار ...

امیدوارم سال نو برای همه یه سال خیلییی خیلییی خوب باشه

!! نوشته شده توسط aparnik | 17:43 | سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392 •

بدون عنوان

همیشه از روزهای آخر سال و شروع سال نو وحشت داشته ام...! نمیدونم چرا ولی خوب حس خوبی ندارم..

بگذریم. یکی از همکارام که مثلا باهام صمیمی هم بوده و کلی ادعای دوستی از اون هفته بطور کاملا ناگهانی دچار جن زدگی شده و بجز سلام و خداحافظ کلامی بین ما رد وبدل نمیشه. اون هفته درک و تحملش برام خیلی سخت بود حتی بخاطرش گریه کردم! ولی الان دیگه برام مهم نیست چون لابد اون اینطوری راحتتره و دلیلش هم هرچی که باشه فکر نمیکنم ارزشمند باشه. چون وقتی یه دوستیه چند ساله رو براحتی میتونه زیرپا بگذاره (جدای از لطفهایی که هم اون توحق من کرده وهم من) لابد از اول هم دوستی در کار نبوده..

!! نوشته شده توسط aparnik | 10:24 | شنبه هفدهم اسفند 1392 •

RSS